فريد الدين العطار النيسابوري
267
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
بر گرفتش تا بَرَد با جاىِ خويش * آمدش مستى دگر در راه پيش مستِ ديگر ، هر زمان با هر كسى * مىشد و مىكرد بدمستى بسى مستِ اوّل آن كه بود اندر جوال * چون بديد آن مست را بس تيره حال . گفت « اى مُدبِر ! دو كم بايست خورد * تا چو من مىرفتيى آزاد و فرد ! » آنِ او مىديد آنِ خويش نه * هست حالِ ما همه زين بيش نه . عيب بين زانى كه تو عاشق نهاى * لا جرم اين شيوه را لايق نهاى گر ز عشق اندك اثر مىديديى * عيبها جمله هنر مىديديى . الحكاية و التمثيل بود مردى شير دل خصم افكنى * گشت عاشق پنج سال او بر زنى داشت بر چشم آن زنِ همچون نگار * يك سرِ ناخن سپيدى آشكار زان سپيدى مرد بودش بىخبر * گر چه بسيارى بر افكندى نظر مردِ عاشق چون بود در عشق زار * كى خبر يابد ز عيبِ چشمِ يار ؟ بعد از ان كم گشت عشق آن مرد را * دارويى آمد پديد آن درد را